لحظه ی رفتن تو ، لحظه ی جدا شدن
آخرین تیر تو بود ، واسه بی وفا شدن
مثل آیینه شدی ، لحظه ی شکستنم
وحشت نبود تو ، زخم کاری به تنم
پر احساس تو بود ، همه ی خیال من
نمی دونی چی گذشت ، اون روزا به حال من
دلمو با غصه هاش ، جا گذاشتی بی هوا
رفتم از خیال تو ، از دلت شدم جدا
تو می خواستی که بری ، نمی خواستی بمونی
منو کشتی نازنین ، توی اوج جوونی
اشکان ( آشنا ) ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
تو بدون وجود پاکت ، واسه من یه جون پناهه
تنها آرزوی قلبم ، از نگاهت یه نگاهه
تو که مهربون ترینی ، تو که اوج آرزویی
واسه ی دلم همیشه ، این تویی که آبرویی
کاش میشد واسه همیشه ، در کنار تو می موندم
لحظه لحظه های عشقو ، تو نگاه تو می خوندم
واسه من دلیل بودن ، فقط و فقط تو بودی
تو بودی که با نگاهت ، همه هستی مو ربودی
کاشکی تو دوباره پیشم بودی و منم کنارت
حالا رفتی از کنار من و من غرق خیالت
می دونم حتی نمی خوای ، چشاتم بهم بیفته
اینو از نگات می فهمم ، کسی هم بهم نگفته
تو می تونی باشی بازم ، می تونی بیای کنارم
گرچه خاموشه تو قلبت ، این وجود بی ستارم
اشکان ( آشنا ) ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
اي به عالم شور معنا ريخته جسم پا كت با خدا آ ميخته
اي به ويرا ني دل آبادي ام اي به ظلمت ها چراغ شادي ا م
با توام همزاد و هم پيمان دل با تو اي هم كيش و هم ايمان دل
با توام اي منتهاي باورم با تو اي گل واژه ي شعر تر م
تو تمنا ي نياز عالمي سر به سر سوزي فغاني ما تمي
روح ايماني تو در جسم جهان صد هز ار ان درد د ر قلبت نها ن
اوج سوز نغمه هاي تار تو مر هم د ا غ د ل بيما ر تو
درجهان شوري اگر بود از تو بود بهر دل نوري اگر بود از تو بو د
در كنارت واژه معنا ميگرفت اشك ها را شور دريا ميگر فت
تو دليل عالم اند يشه اي مظهر لطفي صداقت پيشه ا ي
جيفه ي دنيا ز تو بر خاسته عالم از حسن تو شد آ را سته
آن دم گرم مسيحا در تني بر غريبا ن آشنا يي مآ مني
مهر با ني در نگاهت بارز است صد زبان در وصف حسنت عا جز ست
"شادي" از باغ وجودت پا گرفت آن "صدف" از جا ن تو معنا گر فت
"سرو ناز" اي باغبان از توبپاست صد شميم اي " ياسمن" از تو بخا ست
تقديم به معلم مهر با نم ( آشنا ) 28/9/84 ................................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
برو ايد ل
برو اي عاشق پست!
برو اي باده ننوشيده ز عشقش شده مست
ديگر از حال و هواي تو به تنگ آمده ام
تا به كي از غم تو
در ميان همه خلق
سر سودا فكنم
كاش ميشد ز غمت دل بكنم!
برو ايدل كه دگر با تو مرا كاري نيست
دگر اينجا
براي تو
خريداري نيست
هيچ بازاري نيست !
اين متاعي كه تو دل عشق نهادي نامش
برو بفروش به خريدار دگر
اين متاع همه نيرنگ وريا را بده بر يار دگر
برو بازار دگر !
روز اول به صد اميد به تو پيوستم
چه هوس ها كه پديدار شد و در بستم
برو بيكاره كه زين پس دگر اينجا
هوس است
پايبند تو شدن ايدل بيچاره
بس است !!
اشكان ( آشنا ) ...........
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
سرگذشت من و تو
قصه ي وصلت خورشيد به ماه !
دور از هم نگاهست و نگاه
من چو خورشيد ز جان مي سوزم
همه ي عمر نگه بر نگهت مي دوزم
تا كه بر روي چو ما هت بد هم نور ز جان !
سرنوشت طلب عشق مرا پا يان نيست
چرخ پرگار بدين گونه رقم زد ورق تقديرم
گر چه اي ماه ز عشقت پيرم
تو ز زندان اسارت بدر آ
چهره بگشا ز پس ظلم زمين
روي بنماي به من
كه كشيد عشق تو در زنجيرم ..............
اشكان ( آشنا ) ...................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
كاش اندر وقت مردن !
بار آخر عشق را در چهره ي مست تو ميد يد م
كاش مي شد
در ميان اين هيا هوي غريب عشق سوزان
شبنمي اندر سحرگاه
غوطه ور ا ندر ميان باغ چشمان تو مي بودم !
بي تو اي شاعر تر از شعرم
كه در من ريشه داري
آنچنان غرقم به يادت مست مستانه
كه تا مرز جنون بيخود ز خويشم !
ناز كم كن
جرعه اي زان مي به لبهاي خمار خسته ام بخش و
شرابين گونه ام كن مست مست
اي تمناي نياز هر شب و شب هاي من
كاش ميشد با نگاهي
در ميان ازدحام پوچ اين اطرافيان
بوسه اي در خلوتي
از كنج چشمان تو مي چيدم !
اشكان ( آشنا ) ................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
من امشب همچو شب هاي دگر
در بستر سرد زمستاني آن شب هاي شيرين !
كنار خاطرات يار ديرين
سرد دندان هاي حسرت را به آه سينه مي سايم
تو گرمي در هوس هاي دروغينت !
و من
هر روز و شب تنها
براي اين دل ويران خود
از غصه ها و گريه مي گو يم !
اشكان ( آشنا ) .........................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
اي مهربانتر از من !
بي وجود تو
گلي نمي رويد د ر باغچه ي مهربا ني
كاش مي شد
كاش مي شد كه براي هميشه بما ني !
اي سرپناه سر سبز سراي سينه ا م ....................
اشكان ( آشنا ) ................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
واسه ي ديد ن روي ماه تو بايد ا ز گنبد آسمون گذ شت
همه ي وجود من براي تو غير تو به هيچكي دل نميشه بست
تو همون ستاره اي توآسمون كه چشام هميشه د نبا ل اونه
همه شب گريه ي من براي تو دل سردم داره از تو ميخونه
تو كي بودي اومدي با يك نگاه همه ي هستيمو آتيش كشيد ي
تازه فهميدم كه عاشقي چيه ا ز تو آ سمون قلبم پريد ي
حالا من موندم و خا طرات تو غمتم آ تيش به جونم مي زنه
كاش ميموندي ميشدي پناه من آ خه ياد ت نفساي ا ين تنه !
اشكان ( آ شنا ) ....................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:11 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
اي همه آبروي من اي همه جستجوي من
به خلوت شبا فقط عكس تو روبروي من
تنها دليل بودنم تويي كه اوج خواستني
فقط تويي كنار من فقط تويي كه با مني
تو بي نهايت شبي پر از سكوت وبي صدا
واسه دل غريب من فقط تويي يه آشنا
روشني توي هر شبم من از تو معنا ميگيرم
نرو تو از كنار من اگه نباشي مي ميرم
تموم آرزوي من عشق تو رو خريدنه
تنها دليل مرگ من روزي تو رو نديدنه
تو رفتي از كنار من چه ساكت وچه بي صدا
من كه شكستم از غمت اما نپرسيدم چرا ؟
اشكان ( آشنا ).................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
بابا بدم مياد ازت با چه زبوني باس بگم
ديگه تو هيچي واسه من خدايي اينو راس ميگم
تو لايق نبود ني اگه نباشي بهتره
ديگه نگو دوستت دارم چون ديگه دل نمي بره
دلم به حالت ميسوزه با اين همه نقش و فريب
سراپا مكره باطنت به ظاهرت اما غريب
دو رنگي تو ذات تو بود نامهربون دل سياه
به پشتتم نگاه نكن ديگه سراغ من نيا
حتي به ياد ت افتادن ميسوزونه وجود مو
دوباره آتيش ميزنه تموم تاروپود مو
زودتر از اين كاش مي ديد م تو نيستي تكيه گاه من
كاش نمي ديدمت كلك تا مي شدي پناه من
برو دل شكستمو بزار كه تنها بمونه
ديگه نمي زارم دلم خط نگاتو بخونه
برو كه از تو هم دلم چيزي بجز قصه نديد
مثل يه بلبلي بودي تو باغ دل اونم پريد
اشكان ( آشنا ) ...................................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
هيچكي نيست تو اين زمونه كه غمي نداشته باشه
هيچكي نيست كه بذر عشقو تو دلش نكاشته باشه
هر كسي هم يه جورايي طعم عشقي رو چشيده
اگه عشق پاكي داشته بهش هرگز نرسيده !
من ميگم عاشقي خوبه اما هر چيزي به حد ش
اگه عشق بخواد بتازه نمي شه رسيد به رد ش!
اون كه دلشكسته از عشقه نبايد كه بميره
بايد از دوباره پاشه دامن اونو بگيره
براي دوباره بودن بايد از حالا به پا شد
ميشه بي خيال درد وغم و رنج وغصه ها شد
اگه اون رفته كه رفته ما كه رو حرفمون هستيم
چشامونو جز خيالش به خيالي كه نبستيم !
اشكان ( آشنا ) ............................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
ديگه نيا سراغم چون خيلي وقته مردم
فكر نكني عزيزم بازي عشقو بردم ؟
تو رفتي بي تفاوت قلبمو جا گذاشتي
يه دنيا خاطراتو به زير پا گذاشتي
يه عمري با خيالت زنده بودم عزيزم
رفتي ولي نميخوام اشكي به پات بريزم
چشم انتظا رت بودم تو ا وج نااميدي
نمي دونم صدامو چرا نمي شنيدي ؟
تو هم بايد بسوزي تو هم بايد بميري
تا اخرين نفسها ت جون بدي توا سيري
قلب منو شكستي شكسته دل اسيرم!
اما بدون يه روزي تقاسشو مي گيرم
يه روزي نفرين عشق خفت تورم ميگيره
زنده اي اما بدون قلب تو هم ميميره
غافل دنيا نباش د نيا وفا نداره
هر كاري كردي با من روزي سرت مياره
تو هم بايد بسوزي تو هم بايد بميري
تا آخرين نفسهات جون بدي تو اسيري
اشكان (آشنا) مهر 84 رشت
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
ميخوام كه جون دادنتو تو دم آخر ببينم
حتي گلاي قبرتو با كينه از ته بچينم!
ميخوام ببينم اون روزو كه مردي و نيستي ديگه
بيام رو قبرت بشينم هر چي ميخواد دلم بگه
باهات چيكار كرده بودم اينجوري آتيشم زدي؟
دل بريدي از عاشقت اينجوري از ريشم زدي!
نامهربون خودت بگو چي كم گذاشتم واسه تو؟
مگه بجز صداقتم حرفي رو داشتم واسه تو؟
اينو بدون كه روزگار به پات نشسته نازنين
ميشكني مثل من يه روز شكستن منو ببين!
من ميبينم اون روزي رو كه تو هم آتيش ميگيري
خوب ميدونم تو هم يه روز توي غرورت ميميري
خورشيد ك غرور تو كنج غروبه نازنين
مردي نخواستي بدوني عاشقي خوبه نازنين
اشكان ( آشنا ) .........................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
برو از اينجا نميخوام كه ببينمت دوباره !
نميخوام تو آسمون دل من باشي ستاره
برو هر جا كه دلت خواست دل بده به يار ديگه
ديگه اينجا كسي از عشق برات چيزي نميگه
برو بي وفا كه جايي واسه عشق تو نمونده
تازه تو اول راهي دلتو غم نشكونده !
ده برو از پيش چشمام نميخوام پيشم بموني
حالا مرگت آرزومه تو بايد اينو بدوني !
بي وفا من ميدونستم كه دو رنگه روي ماهت
نميخوام پيش تو باشم تا بشم غرق گناهت
كاش كه دل نبسته بودم به چشات تا كه نباشي
تو بايد واسه هميشه از تو قلب من جدا شي
تو بايد بري ز پيشم تا دوباره جون بگيرم
نميخوام باشم كنارت نميخوام با تو بميرم
ده برو از پيش چشمام نميخوام پيشم بموني
حالا مرگت آرزومه تو بايد اينو بدوني !
اشكان ( آشنا ) .......................................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
هستی من از تو ! هستی تو از کی ؟
+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟
+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
چنان زد آتشم با بي وفايي
كه بيزارم دگر از آشنايي
ز هر بيگانه اي بيگانه تر شد
ميان ما خدايا كن خدايي
مرا چون ناشناسان ديد و بگذشت
كه بگذشته است زين بي اعتنايي
چه كردم كاينچنين بگريخت از من ؟
چه ناموزون زد آهنگ جدايي
بر او بستم و شد خصم جانم
روا بر من نبود اين ناروايي
كشيدم آنچه از دست دلم بود
ز من يارب بگير اين باصفايي
+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
اي از عشق پاك من هم ميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست
بارها اين كودك احساس من ، زير بارانهاي اشك من شكست
من تو را آسان نياوردم به دست
در دل آتش نشستن كار آساني نبود
راه را بر اشك بستن كار آساني نبود
با غروري هم قد و بالاي بام آسمان
بارها در خود شكستن كار آساني نبود
بارها اين دل به جرم عاشقي ، زير سنگيني و بار غم شكسست
من تو را آسان نياوردم به دست
در به دست آوردنت ، بردباري ها شده ، بيقراريها شده ، شب زنده داريها شده
در به دست آوردنت ، پايداري ها شده ، با ظلم و جور روزگار سازگاريها شده

+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1384ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط اشکان آشنا
|