تبليغاتX
ترا قسم به غريبان آشنا برگرد

ترا قسم به غريبان آشنا برگرد

خاطرت آيد كه آنشب ، از جنگلها گذشتيم

بر تن سرد درختان ، يادگاري نوشتيم

با من اندوه جدايي ، نمي داني چها كرد

نفرين به دست سرنوشت ، تو را از من جدا كرد

بي تو بر روي لبانم ، بوسه پژمرده گشته

بي تو از اين زندگاني ، قلبم آزرده گشته

بي تو اي دنياي شادي ، دلم درياي درد است

چون كبوترهاي غمگين ، نگاهم با تو سرد است

اي دلت درياچه نور ، گر دلم را شكستي

خاطراتم را به ياد آر ، هر جا بي من نشستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

من كه از جنس تو بودم

پاي حرفاي تو موندم

چرا مي گي ناگزيري ؟

من كه هر چي گفتي خوندم

هنوزم يادم نرفته تو پر از عاشقي بودي

منم هر چيزي كه داشتم پاي عشق تو نشوندم

حالا مي گي كه ترانه واسه ما هيچي نداره

يادته ترانه هامو واسه خاطرت سوزوندم

تو چرا دلت گرفته ؟ چرا مي گي تنها هستي ؟

من كه تنها بودم اما تنهايي رو از تو روندم

جرم من چي بود كه امروز بي گناه پر گناهم

من كه عشقمو عزيزم هر جا تو خواستي كشوندم

عاشقي كردي و رفتي همه دار و ندارم

حالا محتاج تو هستم

كاش منم مثل تو بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

هنوز عكسات رو ديواره

همه جا بوی تو داره

تو نيستی ولی يادت ، از در و ديوار ميباره

تو كارت مهربونی بود

تو عشقت آسمونی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

از تمام دنيا

تنها چشمانت را از خدا خواستم

آيا آسمان

 سهم زياديست از دنيا ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

تو که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتی

الهی تنها کست در تنهاترین تنهاییت تنهای تنهایت گذارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

مرسی به خاطر این همه لطفی که به من نداری
مرسی به خاطر اینکه نمی زاری عشقش از دلم بره
مرسی به خاطر اینکه کمکم نمی کنی هیچ وقت
مرسی به خاطر اینکه من هر چی بیشتر میام طرفت تو بیشتر میری عقب
مرسی به خاطراینکه تنهام گذاشتی
مرسی به خاطر اینکه نمی زاری از این دنیا راحت بشم
مرسی به خاطر اینکه من و دوست نداری
وای امشب قد یه دنیا خرابم قد یه دنیا عاشقم قد یه دنیا سبکم
وای با دلتنگیام چی کار کنم دیگه نمی یام نت نمیخوام خودم و گول بزنم اون دیگه رفته .........فقط هفته ای یه بار می یام وبلاگم و آپدیت می کنم میرم فقط همین.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

چه كسي خواهد ديد ؟ مردنم را بي تو

گاه مي انديشم ، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟!؟!؟!؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي ...

روي خندان تو را ، كاشكي مي ديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد ...

و تكان دادن دستت ، كه مهم نيست زياد...

و تكان دادن سر

چه كسي باور كرد !!!!!! جنگل جان مرا  ، آتش عشق تو خاكستر كرد ...

 

مي تواني تو به من ، زندگاني بخشي

يا بگيري از من ، آنچه را مي بخشي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

به پندار تو

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

هرزه پو

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

من امشب همچو شبهاي دگر

من امشب همچو شبهاي دگر

       در بستر سرد زمستاني آن شبهاي شيرين

       كنار خاطرات يار ديرين

سرد دندانهاي حسرت را

                        به آه سينه مي سايم

تو گرمي در هوسهاي دروغينت

                                 و من

هر روز و شب تنها ، براي اين دل ويران خود

                 ازغصه ها و گريه مي گويم

شعر از اشکان ( آشنا ) رشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

اي مهربانتر از من

اي مهربانتر از من

    بي وجود تو

           گلي نمي رويد در باغچه مهرباني

كاش مي شد

                 كاش مي شد

           كه براي هميشه بماني

     اي سر پناه سر سبز سراي سينه ام

شعر از اشکان ( آشنا ) رشت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

مرواريد فرزاد

با تمام وجود بر بلندترين قله ي جهان مي روم
و فرياد مي زنم بي رحمانه خود را برايت نابود خواهم ساخت
اما دريغ كه تو در آغوش شهره ترين ملكه هاي شهر مي خندي
و نمي داني كسي در بالا عاجزانه وجودت را طلب مي كند
و اشك ريزان بر چشمان هميشه سبزت رنگ مي بازد
و آن قدر در تو غرق مي شود
كه حتي ستاره ها هم برايش اشك مي ريزند
و همانا من در يك مشت غزل و چندين قطره خون
خود را براي هميشه از خاطره ها پاك مي سازم
و در فراز برج ها از همه براي هميشه خداحافظي مي كنم
چشمانم را مي بندم تا پيش از مردن با تاريكي قبر اخت بگيرم
خود را در كوچه هايي از شهر مي ا فكنم شهري كه روزي اميد داشتم تو را در آن ببينم
بعد از تاريكي ها خود را در آغوشت ميابم
خنده كنان مي پرسم اينجا بهشت است؟
و تو آرام مي گويي آري بهشت در زمين هم وجود دارد

 
از مرواريد فرزاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا  | 

ديگه نيا سراغم چون خيلي وقته مردم

ديگه نيا سراغم چون خيلي وقته مردم

فكر نكني عزيزم بازي عشقو بردم ؟

تو رفتي بي تفاوت قلبمو جا گذاشتي

يه دنيا خاطراتو به زير پا گذاشتي

يه عمري با خيالت زنده بودم عزيزم

رفتي ولي نميخوام اشكي به پات بريزم

چشم انتظا رت بودم تو ا وج نااميدي

نمي دونم صدامو چرا نمي شنيدي ؟

تو هم بايد بسوزي تو هم بايد بميري

تا اخرين نفسها ت جون بدي توا سيري

قلب منو شكستي شكسته دل اسيرم!

اما بدون يه روزي تقاسشو مي گيرم

يه روزي نفرين عشق خفت تورم ميگيره

زنده اي اما بدون قلب تو هم مي ميره

غافل دنيا نباش د نيا وفا نداره

هر كاري كردي با من روزي سرت مياره

تو هم بايد بسوزي تو هم بايد بميري

تا آخرين نفسها ت جون بدي تو اسيري

شعر از اشکان ( آشنا ) رشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط اشکان آشنا  |