عشق و خیال
سرگذشت من و تو
قصه ي وصلت خورشيد به ماه !
دور از هم نگاهست و نگاه
من چو خورشيد ز جان مي سوزم
همه ي عمر نگه بر نگهت مي دوزم
تا كه بر روي چو ما هت بد هم نور ز جان !
سرنوشت طلب عشق مرا پا يان نيست
چرخ پرگار بدين گونه رقم زد ورق تقديرم
گر چه اي ماه ز عشقت پيرم
تو ز زندان اسارت بدر آ
چهره بگشا ز پس ظلم زمين
روي بنماي به من
كه كشيد عشق تو در زنجيرم ..............
اشكان ( آشنا ) ...................
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط اشکان آشنا
|
